حسرت ...
بعد از مدتها دیشب اس ام اس دادی و گفتی فردا می برمت خونه ت !
وقتی گفتی " خونت" یه حس خوبی بهم دست داد ...
احساس تاهل ، احساس با ارزش بودن ...
امروز رفتیم خونه مون
خونه ای که پره از خاطره های ریز و درشت ...
روز قشنگی رو برام ساختی ...
گرچه همیشه گوشه و کنار اینهمه شادی ، یه احساس بد ، یه حس گناه وجود داره ...
نشستی و واسم از روز اول خواستگاریت تعریف کردی ...
از اون ازدواجی که از سر برطرف کردن نیاز و فراموش کردن عشقت مریم! بهش تن داده بودی
و با این ازدواج مسخره هم خودتو بدبخت کردی هم اون زنو ، هم منو ! ...
دلم نمیخواست این قصه ی تلخ تکراری رو برای هزارمین بار بشنوم
از خاطره هات می گفتی و من هردفعه بیشتر از قبل دلم پر از حسرت میشد و با خودم میگفتم : چرا؟ چرا باید همچین روزی همچین اتفاقی میفتاد؟ ...
هردومون تا خرخره توی لجن فرو رفتیم ...
تو با این زندگی مسخره ای که با وجود پسرت نمی تونی ازش خلاص بشی
و من با این زندگی مزخرف و پر گناهی که واسه خودم ساختم و آینده م رو به نابودی کشوندم ...
آخرشم حرف از بچه شد ، و تو اون چیزی که فکرشو نمیکردم رو گفتی :
وقتی تو رو فرستادم خونه بخت ، اونوقت میرم توو فکر بچه ی دومم !
انگار همه ی دنیا خراب شد رو سرم ...
ولی مثل همیشه سکوت کردم و به روم نیاوردم ...
نگام نکردی ، چون اگه چشمامو می دیدی به عمق غم و حسرت توش پی می بردی ...
سرتو ازم برگردوندی ...
انگار تو هم دلت پر از غم میشه از اینهمه دیر رسیدن
از این لجن زاری که هردومون توش گیریم ، از این باتلاق تنهایی ...
.
.
.
وقتی گفتی " خونت" یه حس خوبی بهم دست داد ...
احساس تاهل ، احساس با ارزش بودن ...
امروز رفتیم خونه مون
خونه ای که پره از خاطره های ریز و درشت ...
روز قشنگی رو برام ساختی ...
گرچه همیشه گوشه و کنار اینهمه شادی ، یه احساس بد ، یه حس گناه وجود داره ...
نشستی و واسم از روز اول خواستگاریت تعریف کردی ...
از اون ازدواجی که از سر برطرف کردن نیاز و فراموش کردن عشقت مریم! بهش تن داده بودی
و با این ازدواج مسخره هم خودتو بدبخت کردی هم اون زنو ، هم منو ! ...
دلم نمیخواست این قصه ی تلخ تکراری رو برای هزارمین بار بشنوم
از خاطره هات می گفتی و من هردفعه بیشتر از قبل دلم پر از حسرت میشد و با خودم میگفتم : چرا؟ چرا باید همچین روزی همچین اتفاقی میفتاد؟ ...
هردومون تا خرخره توی لجن فرو رفتیم ...
تو با این زندگی مسخره ای که با وجود پسرت نمی تونی ازش خلاص بشی
و من با این زندگی مزخرف و پر گناهی که واسه خودم ساختم و آینده م رو به نابودی کشوندم ...
آخرشم حرف از بچه شد ، و تو اون چیزی که فکرشو نمیکردم رو گفتی :
وقتی تو رو فرستادم خونه بخت ، اونوقت میرم توو فکر بچه ی دومم !
انگار همه ی دنیا خراب شد رو سرم ...
ولی مثل همیشه سکوت کردم و به روم نیاوردم ...
نگام نکردی ، چون اگه چشمامو می دیدی به عمق غم و حسرت توش پی می بردی ...
سرتو ازم برگردوندی ...
انگار تو هم دلت پر از غم میشه از اینهمه دیر رسیدن
از این لجن زاری که هردومون توش گیریم ، از این باتلاق تنهایی ...
.
.
.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 22:57 توسط یادگار
|
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...