...
حرفی برای گفتن ندارم ...
یکی دو هفته ست ندیدمت ...
این روزا همش به تو فکر میکنم ...
به اینکه چرا دوباره زانوم آب آورد؟ و باعث شد نتونم برم سرکار ...
همه می خندن میگن خوب میشه صلاحی توش هست ... فلان بهمان !
اما هیچکس از درد دختری که توی ۲۳ سالگی این مشکلو پیدا کرده و دیگه دوییدن یادش رفته حتی راه رفتن ... رو نمی فهمه ...
نمیدونم چرا این روزا همش به پاهای آدما نگاه میکنم؟
و میپرسم واسه هزارمین بار ...:
خدایا ... آخه چرا من؟! .................
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 17:10 توسط یادگار
|
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...