حرفی برای گفتن ندارم ...

یکی دو هفته ست ندیدمت ...

این روزا همش به تو فکر میکنم ...

به اینکه چرا دوباره زانوم آب آورد؟ و باعث شد نتونم برم سرکار ...

همه می خندن میگن خوب میشه صلاحی توش هست ... فلان بهمان !

اما هیچکس از درد دختری که توی ۲۳ سالگی این مشکلو پیدا کرده و دیگه دوییدن یادش رفته حتی راه رفتن ... رو نمی فهمه ...

نمیدونم چرا این روزا همش به پاهای آدما نگاه میکنم؟

و میپرسم واسه هزارمین بار ...:

خدایا ... آخه چرا من؟! .................