دیگه نوشتن اینجا هم آرومم نمیکنه ...
اونقدر سرمست تصمیم احمقانه م بودم که نفهمیدم چی شد؟
چرا باز اینجوری شد؟
تصمیم گرفته بودم به همین زودیا قضیه رو به مامانم بگم و بهش التماس کنم اجازه بده یه زندگی پنهونی کنار خودشون با حسین داشته باشم
چیزی هم ازش نمیخوام
فقط اینکه مال اون باشم
و از شر خواستگارای رنگ و وارنگی که فامیل واسم پیدا میکنن ! راحت بشم ...
من هیچی ازش نمیخواستم ...
فقط میخواستم قبولش کنن بعنوان دامادشون ...
در ماه اگه یک شب هم میومد خونه راضی بودم ...
بچه هم نمیخواستم ...
فکر میکردم اون زندگی راحتی که همیشه آرزوشو داشتم برام مهیا میشه
زندگی راحتی که خالی از مهمون و مهمونی رفتن و شستن کهنه ی بچه و شنیدن ونگ ونگش و نه ماه تحمل بار باشه !
اما شاید خدا خواست با این کارش بهم بفهمونه تصمیمم اشتباهه ...
منم قبول میکنم حالا حالاها اصلا به ازدواج با هیچکس فکر نکنم ...
قبول خداجون ...
فقط دوباره پامو بهم برگردون
دیگه هیچی ازت نمیخوام
دم عیدی باهام لج نکن
یعالمه کار و خرید دارم ...
چقدر خیابونا این روزا شلوغه
مردم چقدر لبخند رو لبشونه و با نایلونای خریدشون از پاساژا میان بیرون
اونوقت من باید از پشت شیشه ماشین بهشون نگاه کنم و حسرت بکشم؟ ...
این کجای اون انصافیه که همه ازش میگن ؟ ...
کمکم کن خدا
من طاقت این خونه نشینی رو ندارم
...
سخته .. من هنوز بیست و دو سالمه ...
نذار این روزای تلخو با این سنم تجربه کنم ...
ورم زانوم کمتر شده اما هنوز موقع راه رفتن حس میکنم این کشکک لعنتی با یه چیزی درگیره ...
...
از این روزای سرد و تلخ و خاکستری هرچی بگم کم گفتم ...
منو هم گوشه ی دعاهاتون جا بدین ....
.
.
.