این روزا پرم از حس دلتنگی ...
دلتنگی واسه رویاهایی که می بافتم و دیگه حتی توی خیالمم خبری ازشون نیست
انگار باور کردم که بی اعتنایی به حقیقتهای تلخ زندگی ، هیچوقت نمیتونه اونا رو تغییر بده ...
این روزا دیگه بعد از نماز ، از خدا تو رو نمیخوام ... فقط میخوام زندگیتو آروم و عاشقونه و بدون مشکل ببینم ...
دو سه هفته ای میشه که ندیدمت ...
گاهی تماسهای کوتاهی باهم داشتیم که اکثرش اداری بود ...
دیگه توی رویاها خبری از اون خونه ی کوچولو نیست ...
خرابش کردم ...
هربار میخوام بهش فکر کنم و دوباره بسازمش ، ابر رویاهامو با دست از بالا سرم پاک میکنم ...
نشستن پشت این سیستم واسم دشواره ...
توی همین ده دقیقه صدبار حالت پامو عوض میکنم تا دردشو فراموش کنم ...
نمیدونم چقدر طول میکشه تا خوب بشه ...
نمیدونم اصلا خوب میشه؟ ...
بهشم فکر نمیکنم ...
اصلا انگار زدم به فاز بیخیالی ...
هرچی میخواد بشه ...
وقتی تو توی آینده ی من نیستی ، وقتی عشق تو رو باید به فراموشی بسپارم ، بقیه چیزا دیگه اهمیتی نداره ...
وقتی تو نیستی ، بذار بقیه هم نباشن ...
بودن منم با نبودنم زیاد فرقی نداره ...
اصلا چرا دارم می نویسم؟
برای کی؟ برای چی؟
من که گوشم به نصیحت کسی بدهکار نیست ....
اما شاید نوشتن بغض توی گلومو سبک تر کنه ...
شاید یکی که اولای این بیراهه ست ، وقتی میاد می خونه ، راهشو عوض کنه ...
آهای اونایی که مثل منین ، تا 5 سال از عمرتون توی این بیراهه ی ناکجاآباد تلف نشده برین ... نمونین ...
این راه به مقصد نمیرسه ...
فقط پاهاتونو خسته میکنه
رمقتونو می کشه ...
پیرتون میکنه
موقعیتاتونو ازتون میگیره ...
کاش 5 سال پیش یکی بود اینا رو به من میگفت ....
کاش ...
کاش انقدر بزرگ شده بودم که خودم می فهمیدم این راه غلطه ...
دیگه دیره ...
خیلی دیر ...
.
.
.
بعدا نوشت : لیلی عزیزم ... شارژ ندارم طبق معمول ! خوندمت و خوشحالم برات و مطمئنم که این بهترین تصمیم زندگیت خواهد بود ... اولویت اول با توئه نه با عماد ... از صمیم قلب برات خوشبختی آرزو میکنم ... گرچه شاید اصلا نیای وبلاگمو اینا رو بخونی ....