یک سال = ده سال
امسالم داره تموم میشه ...
هرسال ، نوزدهم فروردین حس میکردم یکسال پیرتر شدم
اما فرورد ین امسال فرق میکنه ...
انگار ده سال پیر شدم ...
انگار ده سال گذشت ...
چه روزای سختی بود ...
چقدر شبا رو تا صبح اشک ریختم و صبحا رو با لبخند مصنوعی ، به شب رسوندم ...
از اون عصای آبی مزخرف حالم بهم میخوره
وقتی می بینمش بیاد روزای تلخم میفتم
بیاد نگاهای مردم ، بیاد غمی که توی چشمای مامانم بود و مخفیش میکرد ...
خداجونم ... خودت کمک کن امسال همه چی رو فراموش کنم ...
کمکم کن ...
من که جز تو کسیو ندارم ...
.
.
.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 16:4 توسط یادگار
|
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...