آرزوی من اینست .........
وقتی کنارم می شینه اصلا سرم نمی چرخه که نگاش کنم ، ده بار صدام بزنه شاید یبارشو جواب بدم ...
نمیدونم چرا این گهو خوردم ... چرا اینکارو کردم ، اصلا چی شد که اینطوری شد؟
سر جمع ازدواج من ، از خواستگاری تا عروسی یک هفته هم نشد ...
یک هفته از عقدمون گذشت فهمیدم چه غلطی کردم ... تلفن میزد اصلا نمیخواستم جوابشو بدم
شاید ماهی یکبار بهش زنگ میزدم دو دقیقه ای قطع میکردم ...
زندگی گهی دارم یادگار ... ده سال گذشت و هر ده سالو بدون ذره ای عشق فقط تحمل کردم ! ....
راه برگشتی هم نیست ، خاله م منتظره یه آتو ازم بگیره و بره همه جا خرابم کنه ... هروقت میرم خونه مادرزنم ( همون خاله م ) نزدیکه دعوامون بشه باهم ...جدا از همه ی اینا بچه م ... پسرم ... اون خرد میشه ...."
....
وقتی اینا رو میگفت یه غم بزرگی توی دلش بود ... انگار طرف مقابل درد دلش بودم ، نه همسرش ...
پر شدم از بغض ...
از ته ته ته دلم میخواستم آزاد و رها بشه ...
اون هنوز سنی نداره ...
توی دلم آرزو میکردم که ای کاش همه این حرفا رو واسه فریب دادن من میزد
کاش عاشق زنش بود و منو فقط واسه یه تنوع انتخاب کرده بود ، اما متاسفانه واقعیت این نیست
کاش مثل بقیه ی مردای هرزه ای که دنبال دخترای هرزه تر از خودشون که هرروزی واسه تیغ زدن یه مرد ، آویزونش میشن بودی حسین ...
کاش توی این 5 سال پی به پاکیت نبرده بودم ...
کاش حقیقت چیزی جز هرزه بودن تو نبود ...
اونوقت خیالم راحت میشد که تو خوشی زده زیر دلت که اومدی پی من ...
اما اینطور نیست ...
5 سال واسه رسیدن به این حقایق کافیه ....
چقددددددددددددددر دلم میخواد یه مرد آزاد بشی ، رها بشی و بری دنبال عشقی که ده ساله توی زندگیت کم داریش ...
چقدددددددددددر دلم میخواد روزی رو ببینم که کنار یه زن عاشقانه زندگی کنی ، با عشق ببوسیش ، دستشو بگیری و با افتخار بگی این زن زندگی منه ...
حتی اگه اون زن من نباشم ...
حتی اگه طردم کنی ....
من فقط خوشبختی تو رو میخوام ...
لبخندتو ...
خدایا ...
خدای بزرگ ...
صدامو می شنوی؟
من خوشبختی اونو قبل از خوشبختی خودم میخوام ...
تو درکم میکنی خدا ، مگه نه؟ ...
میفهمی که تباه کردن 5 سال از زندگیم بخاطر عشق و از خود گذشتگی بود ، نه هرزگی ...
....
.
.
.
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...