این روزا باز پر شدم از شک و تردید ...
اس ام اسات به یه کلمه دو کلمه اونم به زور ، رسیده ...
جوریکه گاهی وقتا اشتباهی یچیزایی مینویسی که خودتم نمیفهمی معنیشون چیه ...
وقتاییکه اینجوری میشی اصلا گرفتاریتو درک نمیکنم ، درک نمیکنم که تو هم کار و زندگی داری
همه چی که توی " یادگار" خلاصه نمیشه ...
یادگار فقط دو هفته ای یکی دو روز مهم میشه ...
نه؟ ...
کاش میگفتی : نه !
وقتایی که ازت این سوالو می پرسم ، جوابت ایناست :
"ایشششش..."
"بیشین بینیم بابا ! ..."
یا سکوت ...
هیچوقت نزدی توی گوشم بگی : خفه شو ، ...
که اگه میزدی چقدر خوب بود ، چقدر خوشحال میشدم ، مطمئن میشدم بهت برخورده از اینکه بهت توهین کردم ...
میدونی؟
این روزا حس میکنم هیچی نیستم ...
وقتاییکه دوره ی پ شدنم تو راهه ، انقده بهت احتیاج دارم حسین ...
به محبتت ، به تلفنات ، به اس ام اسات ...
فقط همین ...
اینا توقع زیادیه ملت؟
من نمیخوام بیاد ببرتم بیرون ، برام کادو بخره ...
من نمیخوام ببرتم خونه م ...
من ازش یه اس ام اس میخوام ...
حتی اگه کوتاه باشه .. فقط یکم احساس ...
در برابر 5 سال از خودگذشتگی همچین چیزی زیاده خواهیه؟ ...
آخ ... چقدر دلم پره امشب ...
چقدر بغض دارم ...
هیچکسو ندارم ، اینا رو به کی بگم؟
به خودش؟ ...
نه ...
پس غرورم چی میشه؟
میدونی؟
این روزا تصمیم گرفتم یکم جلو خودمو بگیرم ...
کمتر بهش بگم : عزیزم ، خسته نباشی ...
کمتر بهش بگم : غصه نخور من همیشه برات دعا میکنم ...
کمتر بگم که دوسش دارم ...
نمیدونم چرا امروز انقدر دلم گرفته؟
چرا امروز انقدر دلم میخواد بنویسم؟ ...
واسه چی؟ واسه کی اصلا؟
وقتی تو نمیخونی ، وقتی همه میان نصیحت میکنن میرن ، پس نوشتن اینجا چه دردیو دوا میکنه ... فقط یکم دلم سبک میشه ...
این روزا باور کردم که چقدر تنهام ...
دیگه دست و دلم نمیره به لیلی اس بدم براش غر بزنم
اصلا چرا باید اینکارو بکنم ؟ از وقتی آزاد شده دیگه انتظار ندارم درکم کنه ...
همش نصیحت ، همش نصیحت ...
من از نصیحت بدم میاد ...
من دلم فقط یه آغوش میخواد بپرم توش یه عالمه گریه کنم سبک بشم ، من حتی راه حلم نمیخوام ... اینا چیز زیادیه خداجون؟
من خودمم نمیدونم چی میخوام
آرزوهامو گم کردم ....
من این روزا حتی دیگه حسینو هم نمیخوام ...
نمیدونم چرا این حس تردید مثل خوره افتاده به جونم که نکنه؟؟؟ نکنه؟؟؟نکنه؟؟؟
نکنه چی؟ ... آره حقیقت داره ، تو یه بدنی فقط همین ...
یه جسم ، یه روح بدبخت تو سری خور ...
تو تا خرخره تو لجنی ، راه فراری نداری ...
...
اما نه ، این روزا که ندیدمت ، بفکر رفتن افتادم ، ولی این پا نمیذاره ...
خیال خوب شدن نداره ...
این روزا که نمی بینمت چقدر خوبه ، وقتاییکه بد میشی چقدر خوبه ، وقتاییکه اس ام اسامو جواب نمیدی چقدر لذت بخشه ، بفکر رفتن میفتم ...
بفکر اینکه خودمو رها کنم از این برزخ ...
اما تا می بینمت باز هوایی میشم ...
یادته؟
خودت یروز که خواستگاریم جدی شده بود ، گفتی برو ، شاید با رفتن و ندیدنت ، فراموشت کنم
کاش منم اینطوری بودم
با ندیدنت فراموشت میکردم ...
یوقتایی می شینم یه عالمه فکر میکنم ...
به همه بدبختیایی که بخاطر تو کشیدم ، به همه بلاهایی که سرم اومد
به همه چی ...
دلمو یه دل میکنم که برم ... میخوام همه چی رو بزنم خراب کنم که بیاد پام میفتم ...
پایی که دیگه پا نیست ...
پایی که دیروز عروسی پسرداییم یاریم نکرد ...
چقدر دلم واسه رقصیدن تنگ شده بود
اما نشد ...
پس راه رفتن ندارم ...
باید بمونم ...
یه شب یادته؟
بهت اس دادم گفتم : خسته شدم ، ازت بدم میاد ، دیگه تحملم تموم شده
چرا نمیفهمی 5 سال با یه مرد متاهل بودن چه دردیه؟ تو چی می فهمی؟
تو هیچی نمی فهمی ...
شبی که ساعت 1 کلی بهت توهین کردم ...
انقدر حرفای بد بد بهت زدم که مطمئن بودم این رشته پاره شده ...
گوشیتو خاموش کردی ، تا صبح اشک ریختم ...
صبحش بغلم کردی و گفتی منو میخوای ، دوسم داری ...
بازم نشد ، دیدی؟
نشد رها بشم ...
نمیشه ، نمیدونم چرا ...
نمیدونم تو و این خدا چی از جونم میخواین؟
بابا ولم کنین ، بذارین برم پی زندگیم ، پی بدبختیم ، ...
منم دوست دارم لباس عروس بپوشم ، با سلام صلوات برم خونه ی مردی که دوسم داره ، برام ارزش قائله ، من از این زندگی مخفیانه ی نکبتی خسته شدم ...
من دلم یه زندگی آروم میخواد ، یه حسین کارمند بدبخت بیچاره ، یه آلونک ، با یه عالمه عشق ... من حق زندگی کردنو از خودم گرفتم میدونم ، ... از ماست که بر ماست ... آره
حق با شماهاست ...
میگین چیکار کنم؟ ...
بمیرم؟
دست خودمه مگه؟
اگه بود که تا حالا مرده بودم ...
من محکوم شدم به  این زندگی مخفیانه با این پای لعنتی ، من محکومم
بخاطر عشقی که ده سال پیش نصیب دیگری شده بود
من محکومم بخاطر سادگیم ...
من محکومم چون دلم میخواست به زندگی یکی رنگ و بوی دیگه ای ببخشم ...
اینا توی کتاب عدل تو به چه معناست خدا؟
به معنای گناه؟خیانت؟
اونوقت تاوانش اینه؟
انقدر سنگین؟
حالا که میخوام برم چرا نمیذاری؟
چرا زدی پامو داغون کردی پس؟
تو نه میخوای بمونم ، نه میخوای برم
پس چه غلطی کنم خدا؟
چرا جواب نمیدی؟
چرا وقتایی که میخوام کپه ی مرگمو بذارم انقدر اشک می ریزم التماست میکنم یکیو بفرست توی خوابم بگو من باید چه غلطی بکنم ، اصلا توجه نمیکنی؟
مگه من بنده ت نیستم آخه؟
اصلا تو اینا رو می بینی؟ می خونی؟
مگه تو همه جا نیستی آخه؟
پس این حرفا چیه؟ کشکه؟
ببخش خدا ... منو ببخش ... هرچی هم باشم کافر نیستم ، دوستت دارم ، باهام لج نکن
هرچی گفتم نشنیده بگیر ...
اصلا نیومده بودم اینجا با تو حرف بزنم که ، طرف حسابم بی محلیای گاه و بیگاه یکی دیگه بود
نشنیده بگیر ، خب؟...
....
کاش یکی بود بهم میگفت آخرش چی میشه؟
کی این دنیا تموم میشه؟ ...
کی؟ ...
اگه میدی بده ، نمیدی ببُر این رشته ی لعنتی رو خداجون ...
ببُر خلاصمون کن ...
.
.
.
پ.ن: چرا هرچی میخوام از شادی بگم ، خوشحالی بزنم ، نمیشه؟ ...

بعدا" نوشت : همه حرفای بدمو خط زدم خدا جون ... ببخش ... دیگه ازین حرفای بد بد بهت نمیگم ...

خدایا شکرت بخاطر همه چیزای خوبی که بهم دادی و گاهی وقتا کور میشم و نمی بینم ... ببخش ...