روز تولدم بود مثلا اما ....
چند شبی هست که بجای اشک ریختن و خودخوری زیر لحاف ، با خدا از ته قلبم حرف میزنم
شکرشو بجا میارم بخاطر همه چیزای خوبی که بهم داده و من قدرشو ندونستم ...
ازش سلامتی خودمو خانواده م و حسینمو میخوام ، بهبودی بیماریمو ...
باهاش دیگه نمی جنگم ، قهر نمیکنم ، لج نمیکنم ...
اینکار خیلی آرومم میکنه ...
این روزا تصمیم گرفتم عوض بشم ...
دختر خوبی بشم واسه پدر مادرم ...
این روزا دارم می فهمم که هیچ عشقی ، عشق والدین به بچه هاشون نمیشه
دیگه نمیخوام تحت هیچ شرایطی دلشونو بشکونم
از اینکه خدا زد تو سرم و نذاشت قضیه رو به مامان بگم خیلی خوشحالم
اگه میگفتم مطمئنم دلش می شکست و غصه میخورد ...
گاهی وقتا آدم خیلی احمق میشه و دست خودش نیست ...
اونهمه حماقت کردم ، شیطون افسارمو گرفته بود و منو همه جا با خودش می کشوند
پست خواهر رو چند روز دیگه حذف خواهم کرد به دو دلیل :
یکی بخاطر عذاب وجدانم راجع به اون حرفایی که درموردش زدم ، چون شاید اگه می دونست بین ما دوتا چیزی هست هرگز این کارو نمیکرد
دوم بخاطر عذاب وجدانم نسبت به حسین ، چون باعث شدم خیلیا راجع بهش اشتباه فکر کنن ... دلم نمیخواد اینطوری باشه
فعلا گذاشتم باشه تا بچه ها جواب کامنتاشونو بخونن
...
بدترین حادثه امروز دعوام با حسین بود درست روز تولدم ...
و این دعوا و طرز برخوردش و حرفاش خیلی دلمو شکست ...
اما اصلا نمیخوام راجع بهش حرف بزنم و انرژی منفی بدم به این پست ...
...
همه تون رو دوست دارم
برام دعا کنین ...
شکرشو بجا میارم بخاطر همه چیزای خوبی که بهم داده و من قدرشو ندونستم ...
ازش سلامتی خودمو خانواده م و حسینمو میخوام ، بهبودی بیماریمو ...
باهاش دیگه نمی جنگم ، قهر نمیکنم ، لج نمیکنم ...
اینکار خیلی آرومم میکنه ...
این روزا تصمیم گرفتم عوض بشم ...
دختر خوبی بشم واسه پدر مادرم ...
این روزا دارم می فهمم که هیچ عشقی ، عشق والدین به بچه هاشون نمیشه
دیگه نمیخوام تحت هیچ شرایطی دلشونو بشکونم
از اینکه خدا زد تو سرم و نذاشت قضیه رو به مامان بگم خیلی خوشحالم
اگه میگفتم مطمئنم دلش می شکست و غصه میخورد ...
گاهی وقتا آدم خیلی احمق میشه و دست خودش نیست ...
اونهمه حماقت کردم ، شیطون افسارمو گرفته بود و منو همه جا با خودش می کشوند
پست خواهر رو چند روز دیگه حذف خواهم کرد به دو دلیل :
یکی بخاطر عذاب وجدانم راجع به اون حرفایی که درموردش زدم ، چون شاید اگه می دونست بین ما دوتا چیزی هست هرگز این کارو نمیکرد
دوم بخاطر عذاب وجدانم نسبت به حسین ، چون باعث شدم خیلیا راجع بهش اشتباه فکر کنن ... دلم نمیخواد اینطوری باشه
فعلا گذاشتم باشه تا بچه ها جواب کامنتاشونو بخونن
...
بدترین حادثه امروز دعوام با حسین بود درست روز تولدم ...
و این دعوا و طرز برخوردش و حرفاش خیلی دلمو شکست ...
اما اصلا نمیخوام راجع بهش حرف بزنم و انرژی منفی بدم به این پست ...
...
همه تون رو دوست دارم
برام دعا کنین ...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 17:2 توسط یادگار
|
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...