امروز واسه اولین بار مادر شوهرمو دیدم ...
چقدر ماه و دوست داشتنی بود ...
چقدر حس خوبی بهم دیگه منتقل کردیم ...
از نگاهش مشخص بود که دوسم داره
و از حرفایی که به حسین زده بود ...
وقتی دیدمش دست و پامو گم کردم ، قلبم تند تند میزد ، صدام میلرزید ، ...
حسین منو بعنوان خانم ف معرفی کرد ، منشی دفترش !
چقدر تلخ بود اون لحظه ، که من فقط یه دخترک منشی بودم ...
و اون نمیدونست من کی ام؟ ...
همون بهتر که نمیدونست ، چون اگه میدونست ، همون دخترکی که از نظرش ناز و سفید و دوست داشتنی بود ، تبدیل میشد به یه غول وحشتناک ، به یه افریطه ، به هووی عروسش ، دخترخواهرش ...
این روزا بیشتر از همیشه به این نکته رسیدم که چقدر قایمکی زندگی کردن سخته ...
وقتی زن و شوهرا رو می دیدم که از سینما بیرون میومدن ، دستشون تو دست هم بود ، ولی من و حسین جدا جدا ، اون جلو جلو میرفت و من پشت سرش ، چشمام باید توی جمعیت دنبالش میکردن تا گمش نکنم ...
با این سختیا خو گرفتم ، عادت کردم ، یجورایی دوسشون دارم ، ...
شاید خیلی احمقم ، ولی از عشقی که توی این 5 سال تجربه کردم ، و از محبتی که بپاش ریختم هیچوقت پشیمون نمیشم ...
هیچوقت ...
.
.
.