میدونی؟
عاشق اون لحظه هایی ام که وقتی دارم آرایش میکنم دستاتو میذاری زیر چونه ت و زل میزنی بهم ...
و من هنوز نفهمیدم تو از آرایش خوشت میاد که اینطور زل میزنی ؟ یا بدت میاد؟! ...
عاشق اون لحظه هایی ام که بی تفاوت از کنار اتاقم رد میشی و میری با مجتبی خلوت میکنی و نمیگی اون توی اتاق منتظره بعد از 4 روز منو ببینه ...
عاشق اون لحظه هایی ام که بهم محل نمیدی و خودتو میگیری ، و منم انگار نه انگار ...
توی دلم یه گوله آتیشه اما به روی خودم نمیارم ، و فقط مثل یه منشی معمولی مشغول انجام کارام میشم ...
اونوقته که تو لبخند میزنی میای کنارم ، میگی : باز قیافه گرفتی؟
تا میخوای بهم دست بزنی عصبی میشم و میگم ولم کن ! ...
و اون لحظه توی دلم پر از بغضه ، ...
تو میری و من عاشق اون لحظه هایی ام که انقدر آزارم میدی و عین خیالت نیست ...
بی اختیار میزنم زیر گریه ...
و تو برمیگردی ...
و لبخند میزنم ...
و توی دلم همچنان یه دنیا غمه ....
من عاشق این تلخی هاتم ...
وقتی که بعد از یک هفته فراموش میکنی با قلب و روحم چه کردی ...
و منم فراموش میکنم ...
مثل یه احمق به تمام معنا ...
راه افتادم توی یه راه تاریک ، دارم جلو میرم و نمیدونم چی قراره به سرم بیاد ...
دلم به بودنت خوشه ...
اما وقتایی که با تلخی هات غافلگیرم میکنی خیلی می ترسم ...
وقتاییکه اونروی سکه رو می بینم وحشت برم میداره ...
میدونم تو پاکی ، تو قصد آزارمو نداری ...
تو گرفتاری ، تو زیر فشاری ، درکت میکنم ...
مثل همیشه ...
من بی نهایت بی منطقم و احساساتی ...
دلم میخواد هرلحظه بیادم باشی ولی تو اینطور نیستی ...
از رفتار امروزم بی نهایت ناراحتم ...
از اینکه زدم توی ذوقت ، و از اینکه تو خیلی بی تفاوتی ...
دلم گرفته ...
خیلی زیاد ...
کاش یکم توی دلت شک میفتاد ...
کاش انقدر به دوست داشتنم مطمئن نبودی ...
کاش من انقدر سهل الوصول نبودم ...
به یه آغوش نیاز دارم واسه یه عالمه هق هق که مدتهاست زیر لبخندم پنهونشون کردم ...
به آغوش تو ...
آغوشی که هیچوقت نداشتمش ...
به آغوشی که ازش فقط یه خاطره مونده ، یه رویا ، یه تصور ...
من می ترسم ...
اینروزا خیلی می ترسم خدا ...
تنهاییمو می بینی؟ ...
باشه ... قبول
مثل همیشه بغضمو قورت میدم و لبخند میزنم ...
کمکم کن که قوی باشم ...
کمکم کن با اینهمه ضعف همش منتظر خوبیهاش نباشم ...
کمک کن بتونم این تلخی ها رو شیرین کنم ...
به حسینمم کمک کن ...
این روزا حال خوشی نداره ...
زیر بار قرض و بدهی و طلبای وصول نشده کمرشو خم نکن خدا ...
خدا ...
خدا ...
میترسم یه روزی من و غصه هامو بفهمه که خیلی دیره ...
میترسم یروزی حسرت بخوره ...
فقط حرف زدن با توئه که آرومم میکنه
ممنون که هستی ...
هر لحظه کنارمون ....