چی بگم خدا؟ ...
دیروز دستامو بعد از نماز ، گرفتم بالا که دعا کنم ...
اما خجالت کشیدم از خدا ...
گفتم آخه خداجون ، من از تو چی بخوام؟
درسته من از تو حسینمو میخوام ، اما چجوری؟
وقتی دورش یه عالمه حصار کشیدی؟
ازت چی بخوام؟
بخوام زنشو طلاق بده؟ یه زن سی ساله با یه بچه 10 ساله رو رها کنه؟آخه چرا؟
نه خدا جون ، من هیچوقت از تو اینو نمیخوام
ازت بخوام منو عقد دائم کنه؟
نه ... پس خانواده م چی؟ اونا داغون میشن
اگه اونا هم قبول کنن جواب در و همسایه و فامیلو چی بدیم؟
نه اینم نمیشه ...
ازت بخوام زنش بمیره؟! نه خداجون ...
هنوز انقدر پست نشدم که آرزوی مرگ یه مادرو بکنم ، که اگه اینکارو بکنم خدا منو بکشه ... نه هیچوقت ...
پس چی بگم؟چی بخوام ازت؟
بخوام زنش بیاد بگه منو طلاق بده؟!
آخه مگه مغز خر خورده شوهر به اون خوبی رو ول کنه؟
نمیشه ...
خدایا ، نمیشه ...
هیچ راهی واسه دعا کردنم نذاشتی ...
پس ازت چی بخوام؟
...
ازت یه معجزه میخوام ...
یه معجزه که نمیدونم چی میتونه باشه
یه معجزه که منو از این وضعیت در بیاره ...
خدایا ...
مثل همیشه خودمو دست تو می سپرم ...
میدونم که بد هیچ بنده ای رو نمیخوای ...
من نمیخوام توی این رابطه ، کسی عذاب بکشه ...
ولی من دست از این آرزو و این خواسته م برنمیدارم ...
خودت میدونی و اینهمه محالاتی که دور و بر منو گرفتن ...
خودت باید همشونو واسم حل کنی ...
من کوتاه نمیام ...
دست از التماس بهت برنمیدارم ...
خسته ت میکنم
یا حسینمو بهم بده ، یا مهرمونو از دل هم پاک کن ...
انتخاب با خودته ...
.
.
.
پ.ن: فانی عزیز ... چقدر وقتی وبلاگتو خوندم غصه م گرفت ... متاسفانه نمیتونم واست کامنت بذارم چون سیستمم قاطی کرده نمیشه واسه پرشین بلاگ ها کامنت بذارم؟؟ توی بلاگفا آدرس نداری؟سعی میکنم زیاد بیام بخونمت ... اگه پیغامی نگرفتی دلگیر نشو ... جواب کامنتاتو همینجا میدم عزیزم ...
اما خجالت کشیدم از خدا ...
گفتم آخه خداجون ، من از تو چی بخوام؟
درسته من از تو حسینمو میخوام ، اما چجوری؟
وقتی دورش یه عالمه حصار کشیدی؟
ازت چی بخوام؟
بخوام زنشو طلاق بده؟ یه زن سی ساله با یه بچه 10 ساله رو رها کنه؟آخه چرا؟
نه خدا جون ، من هیچوقت از تو اینو نمیخوام
ازت بخوام منو عقد دائم کنه؟
نه ... پس خانواده م چی؟ اونا داغون میشن
اگه اونا هم قبول کنن جواب در و همسایه و فامیلو چی بدیم؟
نه اینم نمیشه ...
ازت بخوام زنش بمیره؟! نه خداجون ...
هنوز انقدر پست نشدم که آرزوی مرگ یه مادرو بکنم ، که اگه اینکارو بکنم خدا منو بکشه ... نه هیچوقت ...
پس چی بگم؟چی بخوام ازت؟
بخوام زنش بیاد بگه منو طلاق بده؟!
آخه مگه مغز خر خورده شوهر به اون خوبی رو ول کنه؟
نمیشه ...
خدایا ، نمیشه ...
هیچ راهی واسه دعا کردنم نذاشتی ...
پس ازت چی بخوام؟
...
ازت یه معجزه میخوام ...
یه معجزه که نمیدونم چی میتونه باشه
یه معجزه که منو از این وضعیت در بیاره ...
خدایا ...
مثل همیشه خودمو دست تو می سپرم ...
میدونم که بد هیچ بنده ای رو نمیخوای ...
من نمیخوام توی این رابطه ، کسی عذاب بکشه ...
ولی من دست از این آرزو و این خواسته م برنمیدارم ...
خودت میدونی و اینهمه محالاتی که دور و بر منو گرفتن ...
خودت باید همشونو واسم حل کنی ...
من کوتاه نمیام ...
دست از التماس بهت برنمیدارم ...
خسته ت میکنم
یا حسینمو بهم بده ، یا مهرمونو از دل هم پاک کن ...
انتخاب با خودته ...
.
.
.
پ.ن: فانی عزیز ... چقدر وقتی وبلاگتو خوندم غصه م گرفت ... متاسفانه نمیتونم واست کامنت بذارم چون سیستمم قاطی کرده نمیشه واسه پرشین بلاگ ها کامنت بذارم؟؟ توی بلاگفا آدرس نداری؟سعی میکنم زیاد بیام بخونمت ... اگه پیغامی نگرفتی دلگیر نشو ... جواب کامنتاتو همینجا میدم عزیزم ...
صبور باش گل من...![]()
+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 16:42 توسط یادگار
|
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...