...
گاهی وقتا یه حسراتی کوچیکی به دل آدم می مونه که نمیشه به کسی گفت
اگه بگی مسخرت میکنن ، تحقیرت میکنن ...
گاهی وقتا دلم یه چیزای مسخره ای رو هوس میکنه
مثلا امروز خیلی هوس کرده بود برم خونه م ، واسش ناهار درست کنم ، واسش میز بچینم ، واسش لباسایی رو بپوشم که دوست داره ، ... درست مثل بچه ها که خاله بازی میکنن !
به دلم مونده یه روز با آرامش پیش هم باشیم
صبحا که میاد شرکت ، با عجله میره
ظهرا که شاید در هفته یکبار ! میریم خونمون ، از دو ساعت که بگذره ، تلفنش هی زنگ میخوره ، اعصابمونو خرد میکنه
بهم میگه : می بینی؟ وقتی میگم تا 6 بیشتر وقت ندارم یچیزی میدونم که میگم
منم میگم : انقدر منت نذار ، انقدر غر نزن ، جمع کن بریم ، ...
با ناراحتی از هم جدا میشیم و میریم ...
در صورتیکه خانوم ، هروقت اراده کنن شوهرشون پیششونه !
چرا؟
چون ده سال زودتر از من سر و کلشون پیدا شده !
تقصیر اون نیست میدونم ، تقصیر خودمه که پا توی این راه گذاشتم ...
مشکلاتشو دیدم و پا پس نکشیدم ،
حالا هم منتظر یه معجزه م ، در صورتیکه خواسته م خیلی غیرمنطقیه ، بازم مثل احمقا منتظر نشستم ...
شاید اگه همیشه پیشش بودم انقدر بیقراری نمیکردم ...
با حرفام آزارش نمیدادم ...
اما دست خودم نیست ...
آینده م رو این روزا بدجور نابود شده می بینم ...
وقتایی که خواب می بینم با کسی غیر از حسین ازدواج کردم ، صبحش با گریه از خواب بیدار میشم ، تا دو روز افسرده م ، اونوقت چطوری توی واقعیت ازش جدا بشم و برم با یکی دیگه ...
بارها سعی کردم ، اما نشد
حتی فکرشم عذابم میده ...
این وابستگی داره تبدیل به یه بیماری میشه خدا ...
دستامو بگیر کمکم کن ،
به خیلیا کمک کردی ، به منم کمک کن
من که هرچی به سرم اومد صبر کردم خداجون ...
بازم صبر میکنم ...
.
.
.
پ.ن : توی این تعطیلیا ، اگه قسمتم بشه ،میخوام برم پابوس امام رضا ، واسه اولین باره که میرم
خیلی دلم میخواد برم ، خیلی ...
دعا کنید قسمت بشه ...
اگه بگی مسخرت میکنن ، تحقیرت میکنن ...
گاهی وقتا دلم یه چیزای مسخره ای رو هوس میکنه
مثلا امروز خیلی هوس کرده بود برم خونه م ، واسش ناهار درست کنم ، واسش میز بچینم ، واسش لباسایی رو بپوشم که دوست داره ، ... درست مثل بچه ها که خاله بازی میکنن !
به دلم مونده یه روز با آرامش پیش هم باشیم
صبحا که میاد شرکت ، با عجله میره
ظهرا که شاید در هفته یکبار ! میریم خونمون ، از دو ساعت که بگذره ، تلفنش هی زنگ میخوره ، اعصابمونو خرد میکنه
بهم میگه : می بینی؟ وقتی میگم تا 6 بیشتر وقت ندارم یچیزی میدونم که میگم
منم میگم : انقدر منت نذار ، انقدر غر نزن ، جمع کن بریم ، ...
با ناراحتی از هم جدا میشیم و میریم ...
در صورتیکه خانوم ، هروقت اراده کنن شوهرشون پیششونه !
چرا؟
چون ده سال زودتر از من سر و کلشون پیدا شده !
تقصیر اون نیست میدونم ، تقصیر خودمه که پا توی این راه گذاشتم ...
مشکلاتشو دیدم و پا پس نکشیدم ،
حالا هم منتظر یه معجزه م ، در صورتیکه خواسته م خیلی غیرمنطقیه ، بازم مثل احمقا منتظر نشستم ...
شاید اگه همیشه پیشش بودم انقدر بیقراری نمیکردم ...
با حرفام آزارش نمیدادم ...
اما دست خودم نیست ...
آینده م رو این روزا بدجور نابود شده می بینم ...
وقتایی که خواب می بینم با کسی غیر از حسین ازدواج کردم ، صبحش با گریه از خواب بیدار میشم ، تا دو روز افسرده م ، اونوقت چطوری توی واقعیت ازش جدا بشم و برم با یکی دیگه ...
بارها سعی کردم ، اما نشد
حتی فکرشم عذابم میده ...
این وابستگی داره تبدیل به یه بیماری میشه خدا ...
دستامو بگیر کمکم کن ،
به خیلیا کمک کردی ، به منم کمک کن
من که هرچی به سرم اومد صبر کردم خداجون ...
بازم صبر میکنم ...
.
.
.
پ.ن : توی این تعطیلیا ، اگه قسمتم بشه ،میخوام برم پابوس امام رضا ، واسه اولین باره که میرم
خیلی دلم میخواد برم ، خیلی ...
دعا کنید قسمت بشه ...
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 17:21 توسط یادگار
|
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...