امروز همین که وارد شرکت شد ، نگاش کردم ، سلام کرد و از اون لبخندای مرموز روی لبش بود ...
تا عینک آفتابیشو برداشت ، انگار یچیزی توی قلبم از جا کنده شد
یه خراش خیلی عمیق 15 سانتی افتاده بود درست زیر چشمش
اونقدر عمیق بود که دلم یه حال بدی شد
از جام پریدم گفتم چی شده؟
خندید گفت : دیشب رفتیم سالن با بچه ها دعوام شد! ...
چشام پر اشک شد ، گفتم بشکنه اون دستش ، کدوم عوضیی باهات اینکارو کرده؟؟
اخم کرد و با غرور خاص همیشگیش گفت : یه عالمه کتک زدم ، تا اومدم به خودم بجنبم ، پنجول کشید پای چشمم نامرد !
حالا کتکایی که من زدم به چشم نمیادا ، همه فکر میکنن کتک خوردم
خندم گرفته بود از این حرفش
قربون غرورت برم که کتک خوردی و نمیخوای زیربار بری
قربون اون غرور مردونه ت برم
بمیرم که اونجوری صورتت زخمی شده بود
بشکنه دستش ...
آخه جوجوی من ، مگه تو پسربچه 12 ساله ای که دعوا میکنی ...
...
بعد هم گفت لوازم آرایشتو بیار یذره پنکیک بزن رو زخمم معلوم نباشه ، خیلی ضایعست
نشستم جوری آرایشش کردم که اانگار نه انگار ، خراشیدگی های سطحی روی گونه ش رو کاملا پوشوندم ، فقط شده بود عین این دوجنسیا که یعالمه آرایش میکنن
بهش گفتم فقط رژ لبت مونده
رفت جلو آینه خودشو دید ، کلی خندیدیم  ...
...
چقدر پشت این خنده ها و شیطنتهام غمه و تو نمی بینی
چقدر باید از این و اون حرف و حدیث بشنوم ، چقدر ...
قلبم به درد میاد وقتی می بینم دارن پشت سرم حرف میزنن که دختره همه خواستگاراشو رد کرده ، دیگه خواستگار نداره ، توی خونه مونده و .... یه عالمه چرت و پرت خاله زنکی دیگه ...
آخه یکی نیست بگه شما از کجا میدونین که من هر هفته به مامان میگم خانومی که اجازه گرفته بیاد خواستگاری رو رد کنه ...
شماها چی میدونید از روزگار من؟
چقدر سخته که زن داداشم ، کسیکه باید غمخوارم باشه و نزدیکتر از خواهرم ، بشینه جلو روی من با یه نگاه معنی دار بگه : دخترو اگه زود شوهر ندی دیگه نمیشه عروسش کرد !
یا هرروز میشینه میگه فلان کسک هم سن یادگاره دوتا بچه داره !
چقدر این حرفا زخم روی قلبم میندازه و من فریادمو قورت میدم ، دلم میخواد بگم من شوهر دارم ، شوهری که هیچکدوم از شما به خواب هم ندیدید ، ولی یچیزی جلومو میگیره ...
و بازهم بهونه های همیشگی هستن که کمکم میکنن :
من تا پام خوبِ خوب نشه قصد ازدواج ندارم ...
و باز دوباره فردا حرف و حرف و حرف ...
جوجوی نازم ، تو نیستی این چیزا رو ببینی ، تو هیچوقت این غصه خوردنای منو نمی بینی ،
فقط خداست که میفهمه من چه حالی دارم
چقدر آرزوهای خط خورده دارم
چقدر دلم یه زندگی دو نفره رو با تو میخواد ، فقط با تو ...
چون تو تنها مردی هستی که منو میفهمی
تو تنها کسی هستی که از نگاه من میفهمی چی توی دلم میگذره
تویی که درکم میکنی و من طبق روال همیشگی باید دور چیزایی رو که خیلی دوست دارم خط بکشم ...
خداجونم ، گاهی وقتا نفسهاتو حس میکنم
عطر وجودتو ،
گاهی وقتا اونقدر مهربون میشی که از خودم و فردای خودم می ترسم ...
درست مثل اونشب که قرار بود حسین بره پیش باباش و ما رو تنها بذاره ،
اما همه چی جور شد و دو شب پیشم موند
اون دو شب خاطره شد ، ولی من امید دارم
شاید خیلی احمقانه باشه ، ولی من امیدمو از دست نمیدم
صبر میکنم ، خداجون مگه خودت نگفتی خدا با صابرینه !؟
پس منم صبر میکنم ...
مگه جز صبر کردن راه دیگه ای هم دارم؟
خودت مثل همیشه تیکه های بهم ریخته ی پازل سرنوشتمو جور میکنی ، مگه نه؟
...
پ.ن : قراره این روزا خانومش بیاد شرکت ، نمیدونم بعد از دیدن مادرش ، پسرش ، پدر خانومش ، دیگه با دیدن این یکی چجوری کنار بیام؟
نمیدونم چی میشه
فقط ای کاش که نیاد و مجبور نشم به چشماش نگاه کنم ...
.
.
.