این چند روزه بی اختیار گریه م میگیره ...
نمیتونم جلو خودمو بگیرم ، میرم توو فکر و وقتی به خودم میام می بینم همه ی صورتم خیسه ...
خونمون رو پس دادیم
وقتی داشتم اثاثیه رو جمع میکردم تک تک خاطره هامون توی اون دو سال میومد جلو چشمام
وقتی بهم اس دادی و گفتی : یه خبر خوب ! واست خونه گرفتم !
منم مث تازه عروسا چنان ذوقی داشتم که حالا انگار چه خبره !
وقتی با شوق و  ذوق واسه خونه م ظروف و خرت و پرت میخریدم یادمه
وقتی که کل خیابونو زیر پا میذاشتم و میخواستم قشنگترینا رو بخرم ...
اون موقع پام سالم بود ...
این چیزا هربار به کارتونای بسته بندی شده نگاه میکردم داغ دلمو تازه میکردن ...
تک تکشون بوی اون روزا رو میدادن ...
تو هم وقتی داشتی فرشا رو جمع میکردی مدام سرتو تکون میدادی و غمگین بودی ...
اما من میدونم... واسه تو چه اهمیتی داره؟
تو که دیگه آواره نیستی
یه خونه ی شیک داری ، هم خودت ، هم زنت ،
چرا اون باید خونه ی آماده داشته باشه ، چرا اون نباید هر سال آواره باشه؟
چرا ؟
چرا اون نباید اثاثیه شو با غصه جمع کنه؟
هر نصف شب که با ترس از خواب می پرم و از همه چی می ترسم ، از سایه ی روی دیوار گرفته تا لباسای رو جالباسی ، دلم میخواد تو باشی بچسبم بهت ، مثل بچگیام که بازوی مامانمو که می گرفتم دیگه نمی ترسیدم و خوابم میبرد ...
اینم یه بیماری روانی دیگه که از بچگی دارمش و چند ماهیه برگشت کرده ...
چرا شبا باید تنها باشم و تو پیش اون باشی؟
به کدوم گناه؟ که هرچی فکر میکنم نمیفهمم ...
نه ...
تو دیگه واسم خونه نمیگیری میدونم ...
دیگه آواره میشم ...
دیگه هروقت دلتنگ هم میشیم باید مث هرزه ها بریم خونه خالی هرکس و نا کسی ...
این موضوع بیشترین چیزیه که داره عذابم میده
من اون خونه رو خیلی دوست داشتم ...
خیلی ...
دو سه روزه انگار یه چیز خیلی بزرگی رو ازم گرفتی
دیگه نمیخوام و نمیتونم باهات حرف بزنم ...
اعصابم داغونه ...
به این و اون می پرم ...
من دارم داغون میشم حسین ...
کاش اینو درک میکردی ...
کاش خدا اینو می فهمید ...
خداجونم ...
بازم شکرت ، هزار مرتبه ...
همین که فکر و یادش هست که آرومم کنه ممنونتم ...

...

پ.ن : فانی عزیزم ... کاش خونه ی جدیدتو توی بلاگفا زده بودی ... بازم نمیتونم کامنت بدم با این سیستمم ... ولی می خونمت مطمئن باش