سلام ...
من برگشتم ! ...
جای همتون خیلی خالی بود
گنبدای طلاییش و ضریح با ابهتش ، رو برای بار اول دیدم
باورم نمیشد انقدر آدم اون لحظه که می بینتش منقلب بشه و موهای تنش راست بشه
واسه همتون دعا کردم
بیاد همتون بودم ...
بیاد تک تکتون ...
یه اتاق کوچیک گرفته بودیم ، ولی بد نبود
من بودم و مامان بابا و آبجی بزرگه و پسر 11 ساله ش
خوش گذشت ، دلم واسه چادر پوشیدن و حرم رفتن خیلی تنگ شده ، خیلی ...
رفت و برگشتمون با قطار بود ، 15 ساعت توی راه بودیم و این خیلی خسته کننده بود ، ولی ارزشش رو داشت
خیلی دلم میخواست میتونستم یه روزی با حسین دوتایی بریم مشهد ، اما میدونم اینم جزء آرزوهای محالیه که حتی از فکر کردن بهش ، خنده م میگیره
یه خورده سوغاتی های ریزه میزه واسه حسین گرفتم اونجا
وقتی بهش دادم ، زد تو ذوقم ، گفت آخه من اینا رو کجا ببرم؟
مطمئنم هنوزم نبردتشون خونه ، متاسفانه خیلی ترسوئه !
آخه چهار تا تسبیح و مهر و عطر دیگه ترس داره؟! خب بگو دوستام آوردن ! ...
من نمیدونم می ترسه چیو از دست بده که انقدر احتیاط میکنه
این محتاط بودنش گاهی وقتا منو به جنون می رسونه !
کادوی تولدشو هم هنوز وقت نکردم بخرم
هنوز نمیدونم چی بخرم که خوشحالش کنه ، از عینک آفتابی همیشه خیلی خوشش میاد
شاید براش بگیرم ....
دیروز هم واسه آخرین بار رفتیم خونه مون
هنوز کلیدو به صابخونه تحویل نداده بودیم ، صابخونه هم که مسافرت بود ، ...
چقدر قیافه ی اون خونه ی لخت و بی اثاث ، دلمو می لرزوند
چقدر خاطره ها ازش دارم
یه لامپ قرمز کوچولو ، که یادمه یبار به شوخی به حسین گفتم واسه اتاق خوابمون از این لامپا بگیر ، و یه شب روشنش کرد منو سورپرایز کنه ، چقدر ذوق کرده بودم از این کارش ...
یادش بخیر ...
اون موقعها هنوز پام سالم بود ، هیچ غصه ای نداشتم ...
بازم شکرت خداجون ، شکر ...
...
پ.ن : ببخشید فرصت نشد به وبلاگ همه سر بزنم ...
ایشالا سر فرصت