خیلی وقت بود حس نوشتن نداشتم ...
اما بازم مینویسم ...
از جمعه که مامانینا نبودن و تو اومدی خونمون سه روز میگذره ...
سه روزه که ندیدمت ...
اما نمیدونم چرا این سه روز قد سه سال واسم گذشته ...
چرا وقتایی که نیستی انقدر خودمو ضعیف حس میکنم ...
انقدر تنها ...
اما نمیتونم ، غرورم اجازه نمیده که اینا رو بهت بگم ...
درستشم همینه ...
چقدر خوبه که اینجا رو دارم ... که بنویسم ... که خودمو خالی کنم ...
من چقدر از تنهایی وحشت دارم ...
این روزا که ندیدمت ، همش فکرای مسخره میان دور و برم ...
همش با خودم فکر میکنم اگه تو یروزی بشی مثل بقیه ی مردا چی؟
اگه ازم سیر بشی ، اگه دلتو بزنم؟ ...
اگه به این نتیجه برسی که بودن با من ارزش از دست دادن خانواده ت رو نداره چی؟
اگه تنهام بذاری چی؟
اگه تموم 5 سال رو فراموش کنی و بخوای بزنی زیر همه چی من چیکار باید بکنم؟
اگه زبونم لال همچین روزی برسه ، دیگه دنیا واسه من تموم شده ست ...
خدا نیاره اون روزو ...
اونوقت دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه ...
واسه این چیزاست که میگم ضعیفم و نمیتونم خودمو تغییر بدم ...
من از مردها همیشه وحشت داشتم ، از هرکی که بهم میگفت دوستت دارم میترسیدم ، ازش فرار میکردم .... یادته؟
اولین باری که بهم ابراز علاقه کردی؟ ...
تا 6 ماه هرروز بهت تهمت میزدم میگفتم اینا همش نقشه ست
نقشه ای که تو و محسن واسم کشیدین ...
طول کشید تا باورت کنم
طول کشید تا اینی بشم که الان هستم
اینی که تو میگی حرف نداره ! هیچ جا مثلش پیدا نمیشه ! و تو صبوری کردی بپام موندی ... صبر کردی ...
عاشقت شدم ، شیفته ت شدم ....
واسه بدست آوردنم تلاش کردی .... اما این روزا حس میکنم همه ی این آتیشا یهو خاموش شدن ...
حس میکنم دیگه تو اون حسین قبل نیستی ...
نه اینکه نباشی ، هستی ، همونطور مهربون
همونطور شوخ و دوست داشتنی ...
اما .....
خیلی دلم میخواد به این چیزا فکر نکنم ، اما نمیشه
تنهایی داره بهم فشار میاره
وقتی اینطور تنها میشم این فکرا میان سراغم ...
کاش اینطور نباشه که من فکر میکنم
کاش شما تو کامنتاتون ننویسین که همینطوره ! تویی که احمق و ساده ای ،
کاش ناامیدم نکنین ...
به خود گول زدن عادت کردم دیگه ، چه میشه کرد ....