بعد از ده روز دیدمش ...
این ده روز خیلی داغون بودم ...
وقتایی که نیست ، وقتایی که ازم خیلی دوره ، اونوقته که میفهمم چقدر دیوونشم و بدون اون نمیتونم نفس بکشم حتی ...
درسته گفتنشم عصبیم میکنه ، من هیچوقت انقدر بدبخت و ذلیل نشده بودم واسه یه مرد ، هیچوقت
ولی اون تنها مردی هست و خواهد بود که اینطور دوسش دارم ...
امروز اومد ، دوس داشتم فقط بشینه پشت میزش ، با تلفن صحبت کنه و من فقط نگاش کنم
دعوا کنه ، بخنده ، بنویسه ، حساب کنه ، و من فقط زل بزنم بهش ، یه دل سیر باندازه ی تموم این ده روزی که نبود ، نگاش کنم ...
امروز صحبت از خواهرم شد
بهش گفتم حامله ست ...
زد تو پیشونیش ... گفت مگه نگفتی اینا باهم مشکل دارن؟!
گفتم : مشکل که دارن ، ولی اونقدر حاد نیست که بخوان جدا بشن
الانم شوهرش خیلی خوشحاله ، تمام روز رو داشت اسم انتخاب میکرد ...
سرشو تکون داد ، گفت خوبه ، بهرحال بچه که بیاد یه جرقه ای هست توی زندگیشون که بهم وصلشون میکنه ...
وا رفتم ، گفتم تو که بفکر این جرقه ها توی زندگیت نیستی یوقت؟!
خندید و گفت نه ... ولی علی دیگه 11 سالش شده ...
حالم گرفته شد ، زل زدم به یه گوشه ، گفت ناراحت نشو ، اصلا نمیشه ، مطمئن باش ، تیروئید داره نمیشه بابا ، چت شد؟ ...
گفتم مطمئن باش اگه بچه ی دیگه ای بیاد ، من دیگه نمی مونم حسین ...
...
از صبح حالم گرفته ست
نمیگم دوسم نداره ، نمیگم از زندگیش راضیه ... مطمئنم بابت احساسش
اما اینو هم میدونم که به هیچ وجه حاضر نیست زن و زندگی و بچشو ول کنه ، به هیچ قیمتی
نمیخواد نامرد باشه ، نمیخواد اونا اذیت بشن ، هرچقدر هم دوسشون نداشته باشه
و این ، واسه من خیلی نگران کننده ست ...
اینو قبلا هم میدونستم ، همیشه میگفته ، همیشه می شنیدم ، اما اینبار یجور دیگه بود ...
اینبار دیگه یه حس بدی دارم ...
دیگه نمیکشم ...
روز به روز بیشتر بهش وابسته میشم ،
و روز به روز بیشتر بهم ثابت میشه که راهی نیست ...
اون مقصر نیست ، اینو از اول هم بهم گفته بود
تقصیر خودمه که دونستم و مثل احمقا موندم
و حالا واسه تیشه زدن به این ریشه ، دیگه خیلی خیلی دیره ...
نمیخوام ...
نمیتونم ...
حالم خوش نیست
احتیاج داشتم به نوشتن ...
تروخدا با کامنتاتون نصیحتم نکنین
فقط بخونین ...
و برام دعا کنین ...