پنجمین سالگرد ازدواجمونم گذشت !
دیروز سالگرد ازدواجمون بود !
هه ! سالگرد ازدواج ! گاهی از این دلخوشی های کوچیکم خنده م میگیره
گاهی هم دلم واسه خودم می سوزه
منی که همیشه حس میکردم لیاقت بهترینا رو دارم الان باید چطوری مخفیانه زندگی کنم ...
اما هنوزم معتقدم هرکسی لیاقت منو نداره
(شکلک نهایت اعتماد به نفس !)
آخر شب بود که بهت تبریک گفتم ، تو هم که طبق معمول اصلا یادت نبود
مث همه ی تولدایی که گذشت و یادت نبود
همه سالگرد آشناییایی که گذشت و یادت نبود
بهت حق میدم ، گرفتاری ، سرت شلوغه ...
با این چیزا خودمو راضی میکنم
وقتی بهت تبریک گفتم ، اس دادی گفتی فدات بشم که انقدر خوبی ...
این دیگه نهایت احساس بخرج دادنت بود !
قربونت برم ، واسه تو که انقدر سرسختی همینم غنیمته
واسه من این چیزا یه زمانی خیلی مهم بود
همین دلخوشیای کوچولو
همین آرزوی سورپرایز شدن که هیچوقت به حقیقت نپیوست !!!
آرزوی یه کادوی ارزون قیمتی که با عشق تهیه شده باشه ! آرزوی اینکه تولدمو قبل از اینکه من بهت یادآوری کنم ! خودت تبریک بگی ! آرزوی حس کردم بوی عطرایی که من با عشق برات میخریدم ، اما توی جیبت همیشه عطرای گرون قیمت و باکلاس غریبه ها بود ... همه ی این آرزوها باید همیشه به دلم بمونه
فدات بشم که تو از هیچکدومه این آرزوها خبر نداری ... بهت نمیگم که دلت نشکنه
نمیگم که فکر نکنی کم میذاری واسم
...
سرچهارراه پسره تو سرما وایساده بود گل می فروخت
دست بردم تو کیفم که یه دسته نرگس ازش بخرم ، نذاشتی ، دست گذاشتی رو دستم ، گفتی پولاتو نگه دار !
اما من میدونستم از چی ترسیدی ...
ترسیدی بوی گلا ، خودِ گلا بمونه تو ماشینتو کار دست زندگی با ارزشت بده !!!
یوقت فرشته ی آسمونیتو از دست بدی بخاطر 4 تا شاخه گل
...
عب نداره ، درکت میکنم ، شاید اگه منم جای تو بودم همینکارو میکردم
اما هنوزم بعد از 5 سال نفهمیدم تو از چی میترسی ...
از حرف مردم ، از سلیته بازیای زنت ، که بره همه جا جار بزنه و آبروتو ببره؟
یا دلت براش میسوزه؟یا شایدم بخاطر پسرت ...
بیخیال ...
من و چه به این حرفا ...
دلم نمیخواد به این چیزا فکر کنم وقتی که به یقین رسیدم سهم من از تو ، فقط رویاهای شبونه و مخفیکاریامونه
خدایا شکرت ، فکر نکنی دارم نا شکری میکنم نه ... اصلا
من راضی ام به رضای تو ...
...
چقدر دلم واسه نوشتن تنگ شده بود ...
چقدر اینجا متروکه شده
شایدم من ساکت شدم و صبور ...
شایدم زندگیم تکراری شده و دیگه حرف تازه ای واسه زدن پیدا نمیکنم
...
سعی میکنم بیشتر بیام
گرچه کسی اینجا منتظرم نیست دیگه ...
هه ! سالگرد ازدواج ! گاهی از این دلخوشی های کوچیکم خنده م میگیره
گاهی هم دلم واسه خودم می سوزه
منی که همیشه حس میکردم لیاقت بهترینا رو دارم الان باید چطوری مخفیانه زندگی کنم ...
اما هنوزم معتقدم هرکسی لیاقت منو نداره
(شکلک نهایت اعتماد به نفس !)
آخر شب بود که بهت تبریک گفتم ، تو هم که طبق معمول اصلا یادت نبود
مث همه ی تولدایی که گذشت و یادت نبود
همه سالگرد آشناییایی که گذشت و یادت نبود
بهت حق میدم ، گرفتاری ، سرت شلوغه ...
با این چیزا خودمو راضی میکنم
وقتی بهت تبریک گفتم ، اس دادی گفتی فدات بشم که انقدر خوبی ...
این دیگه نهایت احساس بخرج دادنت بود !
قربونت برم ، واسه تو که انقدر سرسختی همینم غنیمته
واسه من این چیزا یه زمانی خیلی مهم بود
همین دلخوشیای کوچولو
همین آرزوی سورپرایز شدن که هیچوقت به حقیقت نپیوست !!!
آرزوی یه کادوی ارزون قیمتی که با عشق تهیه شده باشه ! آرزوی اینکه تولدمو قبل از اینکه من بهت یادآوری کنم ! خودت تبریک بگی ! آرزوی حس کردم بوی عطرایی که من با عشق برات میخریدم ، اما توی جیبت همیشه عطرای گرون قیمت و باکلاس غریبه ها بود ... همه ی این آرزوها باید همیشه به دلم بمونه
فدات بشم که تو از هیچکدومه این آرزوها خبر نداری ... بهت نمیگم که دلت نشکنه
نمیگم که فکر نکنی کم میذاری واسم
...
سرچهارراه پسره تو سرما وایساده بود گل می فروخت
دست بردم تو کیفم که یه دسته نرگس ازش بخرم ، نذاشتی ، دست گذاشتی رو دستم ، گفتی پولاتو نگه دار !
اما من میدونستم از چی ترسیدی ...
ترسیدی بوی گلا ، خودِ گلا بمونه تو ماشینتو کار دست زندگی با ارزشت بده !!!
یوقت فرشته ی آسمونیتو از دست بدی بخاطر 4 تا شاخه گل
...
عب نداره ، درکت میکنم ، شاید اگه منم جای تو بودم همینکارو میکردم
اما هنوزم بعد از 5 سال نفهمیدم تو از چی میترسی ...
از حرف مردم ، از سلیته بازیای زنت ، که بره همه جا جار بزنه و آبروتو ببره؟
یا دلت براش میسوزه؟یا شایدم بخاطر پسرت ...
بیخیال ...
من و چه به این حرفا ...
دلم نمیخواد به این چیزا فکر کنم وقتی که به یقین رسیدم سهم من از تو ، فقط رویاهای شبونه و مخفیکاریامونه
خدایا شکرت ، فکر نکنی دارم نا شکری میکنم نه ... اصلا
من راضی ام به رضای تو ...
...
چقدر دلم واسه نوشتن تنگ شده بود ...
چقدر اینجا متروکه شده
شایدم من ساکت شدم و صبور ...
شایدم زندگیم تکراری شده و دیگه حرف تازه ای واسه زدن پیدا نمیکنم
...
سعی میکنم بیشتر بیام
گرچه کسی اینجا منتظرم نیست دیگه ...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 16:29 توسط یادگار
این وبلاگ برای تبلیغ دو همسری ، تبلیغ هوو شدن ، تبلیغ شوهر مردمو دزدین نیست ...